زلال تر از اب

اولین های زندگی زلال وپاکت

اولین کلمه ای که گفتی مامان بود اونم در سه ماهگی  اولین سفرت به شمال بود اونم در سه ماه ونیمگی اولین باری که نشتستی 7ماه و15روزت بود  اولین دندونتو توی 8 ماه و15 روز بعد از یه تب چهل درجه وسخت در اوردی اولین بابایی که گفتی البته بازبون شیرینت بابا رو که میدیدی میگفتی بو   اونم توی 5 ماهگی بود اولین بار توی 10 ماهگی خجالت کشیدن رو یاد گرفتی وسرت مینداختی پایین واز زیر چشم از لابلای موهای فرفریت نگاه میکرد :) اولین قدمهای که برداشتی توی 15 ماهگی برداشتی وبالهای اسمونیت جاشون رو به پاهای زمینی دادی خدایا برای همه مهربونیت شکر ...
15 آبان 1396

زمستانه های آوینا 5 ماهه

از سه ماهگی کاملا مامان میگفتی ودل مامان میبردی با لالایی مامان خواب میبرد وباشیرین کاری های خواهر لبریز از خنده توی اواخر زمستون حدود هفت ماه ونیم نشسته با یک دنیا ارزو وخواستن های زیبا هندوانه شب یلدا  یک شب زمستونی به یاد موندی در برج میلاد   ...
19 مهر 1396

اولین سفر توی سه ماه ونیمگی

اولین سفرت توی سه ماه ونیم به شمال بود اواخر مهرماه هوا کمی سرد شده بود وخیلی باد میومد من وبابا والنای عزیز دل همگی نگران این بودیم که سرما نخوری که خداروشکر اذیت نشدی وخیلی بهمون خوش گذشت.همه چیز به روایت تصویر وشکر نعمتهای بی پایان پروردگار   ...
19 مهر 1396

وقتی که اومدی

روز بیمارستان که باقد 49 سانت ووزن 2950 در پایان 36 هفتگی بدنیا اومدی   چهل روزگی نفس ما چهل روزگی اویناجان   دوماهگی عزیزدلم سه ماگی نازنین خانومم چهارماهگی قند مامان وبابا ...
19 مهر 1396

قبل از اومدنت

مهربونم قبل از اومدنت خیلی خیلی دلتنگ خنده های قشنگ بودیم من وبابا والنا  همه وهمه برای بودنت لحظه شماری میکردیم توهم شیطون بالا بودی وتوی دلم حسابی جست وخیز میزدی اینقدر بالا وپایین پریدی تا بالاخره بند نافوبخودت گره زدی وماجراهای زیادی برای مامان وبابا درست کردی ودر آخر هم با کلی ترس ولرزتوی مرداد ماه بدنیای زمینی ها پا گذاشتی  قبل از اینکه زمینی بشی خیلی دنبال اسم برات گشتیم ولی هیچ اسمی بنظرمون قشنگ وزیبا نبود خیلی مردد بودیم حتی من خواب دیدم که باید اسمت قرانی باشه واز قران کلام وحی انتخاب بشه ولی بازهم انتخاب سخت بود خیلی سخت  بعدها بابا اسم السا و مامان ملیکا رو برات درنظرگرفتن ولی بازهم خیلی از تصمیم راضی نبود...
18 مهر 1396
1